محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2980

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : سر حسين را پيش ابن زياد آوردند كه آن را پيش روى خود نهاد و با چوب خود به آن مىزد و مىگفت : « موى ابو عبد الله فلفل نمكى شده بود . » گويد : زنان و دختران و كسان حسين را آوردند ، بهترين كارى كه كرد اين بود كه بگفت تا در جاى خلوتى منزلشان دادند و روزى اى مقرر كرد و خرجى و خانه داد . گويد : دو پسر از آنها ، از آن عبد الله بن جعفر يا ابن ابى جعفر ، برفتند و به يكى از مردم طى پناهنده شدند كه گردنهايشان را بزد و سرهاشان را بياورد و پيش ابن زياد نهاد . گويد : ابن زياد مىخواست گردنش را بزند ، آنگاه بگفت تا خانه اش را ويران كردند . گويد : يكى از غلامان معاوية بن ابى سفيان به من گفت : « وقتى سر حسين را پيش يزيد آوردند آن را پيش روى خويش نهاد . » مىگفت : « ديدمش كه مىگريست و مىگفت : اگر ميان او و حسين خويشاوندى بود چنين نمىكرد . » گويد : وقتى حسين كشته شد تا دو سه ماه چنان مىنمود كه از هنگام طلوع آفتاب تا برآمدن روز ديوارها به خون آلوده بود . راس الجالوت به نقل از پدرش گويد : هر وقت از كربلا مىگذشتم مركبم را مىدوانيدم تا از آنجا بروم . گويد : « گفتمش : « براى چه ؟ » گفت : « ما پيوسته مىگفته بوديم كه فرزند پيمبرى در اينجا كشته مىشود . » مىگفت : بيمناك بودم كه مبادا من باشم و چون حسين كشته شد گفتيم اين بود كه مىگفتيم و پس از آن وقتى از آنجا مىگذشتم آهسته مىرفتم و تاخت نمىكردم . جعفر بن سليمان ضبعى گويد : حسين گفت : « به خدا مرا رها نمىكنند